18 ماهگی و مسافرت به شمال (نور)
سلام نفس مامان
اول از همه از مسافرتمون برات بگم بعد بریم سراغ شیرین زبونیات وکارای جدیدت
تابستون که نشد مسافرت بریم شهریور هم گفتیم شلوغیه تو راه اذیت میشیم خلاصه تصمیم گرفتیم بابایی یه مرخصی درست حسابی بگیره بعد بریم آخه یه چند ماهیه اصلا وزن نمیگیری بردمت دکتر گفتم که یه سره شیر میخوری حتی شب تا صبح و اصلا میلی به غذا نداری گفت که باید از شیر بگیرمت خلاصه تصمیم گرفتیم که با مامانی و باباجی بریم که هم بیشتر بهمون خوش بگذره هم دورت شلوغ باشه کمتر اذیت شی، شنبه 12 مهر عروسی پسر خاله مامانی رفتیم خیلی هم خوش گذشت البته یه اتفاق بد هم افتاد تو بغلم بودی یهو خودتو هول دادی عقب تعادلم بهم خورد از پنج تا پله پرت شدیم منم واسه اینکه تو رو بگیرم با زانو افتادم که خدا رو شکر تونستم بگیرمت ولی زانوم به شدت آسیب دید هنوزم کبوده بگذریم به خیر گذشت خلاصه صبح کارامونو کردیم رفتیم خونه مامانی نهار خوردیم سر راه هم رفتیم کلید ویلا گرفتیم و از جاده فیروز کوه باید میرفتیم چون هراز به خاطر ترافیک یه طرفه شده بود به سمت تهران به همین خاطر یه کمی راه طولانی تر شد و ما 8 بود که رسیدیم بعد از تمیز کاری شام خوردیم و چون خسته بودیم زود خوابیدیم صبح رفتیم کنار دریا و شما کلی ذوق کردی و چون تصمیم داشتم از شیر بگیرمت کلی دنبال صبر زرد که تلخه و واسه از شیر گرفتن کاربرد داره گشتیم ولی حتی اسمشم نشنیده بودن آخر رفتیم دارو خانه که گفت یه قطره هست به اسم تلخک که از صبر زرد بهتره و هیچ عوارضی نداره گرفتیمو روش نوشته بود برای از شیر گرفتن تو ماشین برای آخرین بار سیر بهت شیر دادمو از قیافه قشنگت موقع شیر خوردن که خیلی مظلومو خوردنیه لذت بردم کلیم بوست کردم. الان که دارم مینویسم اشک میریزم آخه واقعا خیلی شیرینه شیر دادن به یه عشق کوچولو که از همه چی برات عزیزتره اما بالاخره باید یه روز قطعش میکردم و حالا که دکتر هم گفته بود دیگه وقتش بود دیگه اینکه اصلا خواب هم نداشتی همش ممه میخواستی به همین خاطر خوابت سنگین نمیشد بعدتو ماشین بهت گفتم آترینا دیگه بزرگ شدی ممه ایی شده بعد تو نازش کردی گفتی ممه نازی ناسی بوسش کردی که مثلا خوب شه منم تلخکو زده بودم گفتی ممه بخورم گفتم بخور تا اومدی بخوری زبونت که خورد گفتی ممه ایی گفتم دیدی ایی شده یکم غر زدی دوباره امتحان کردی دیدی تلخه گفتم بخور گفتی نه اییی، خلاصه اونشب تا صبح راحت خوابیدی فکر کردم دیگه تموم شده نگو تازه شروع شده فقط خداشکر دورت شلوغ بودو همش بیرون بودی تا میومدیم خونه بهونه میگرفتیو ميگفتی بییم (بریم) دد،بییم گاخ (گاو)، بییم اس (اسب)، بییم هاپو، دریا خلاصه همش باباجیو مامانی وبابایی میبردنت بیرون و شما هم این چند روز همه جور حیوونی دیدیو همش دد بودی منم سعی میکردم بیشتر بهت توجه و محبت کنم، مامانی هم هرروز برات سوپ ماهیچه و غذاهای مقوی درست میکرد که دستش درد نکنه خیلی زحمت کشید دستشو از اینجا میبوسم واقعا هر دوشون خیلی کمکمون کردنو زحمت کشیدن راستی الان دیگه شیر پاستوریزه میخوری تو لیوان ولی بعضی مواقع موقع خواب شب تو شیشه، شب تا صبح هم بدون شیر تا صبح راحت میخوابی هر وقت هم بیدار میشی بغلت میکنم میخوابی آخه عزیز دل مامان دیگه خانوم شده،اینم از شیر گرفتن خانوم گل و مسافرتی که فکر نمیکردم انقد خوش بگذره راستی شمال نارنجستان رفتیم نهار خوردیم و هتل مروارید خزر رفتیم چایی خوردیم یه روز هم رفتیم لاویچ وجنگل چای و الحق که واقعا خوش گذشت و آترینا خانوم برای سومین بار شمال رفت وکلی خوش گذروند.
غذا خوردنت هم بهتر شده و بیشتر دوست داری خودت بخوری زیر انداز برات میندازم خودت با لذت بخوری البته کثیف کاری هم میکنی مجبورم فقط بعدش باید لباستو عوض کنم نوش جونت مامان جان
حالا بریم سراغ شیرین زبونیت که دل همه رو برده :خاله که قبلا اخی ميگفتی دیگه درست میگی، سیسیش (ستایش)،اجزای صورتت رو میشناسی نشون میدی و میگی :ابو (ابرو)،بی ای (بینی)، چش (چشم)، لب،مو، گوج (گوش)، دستو پا رو هم که خیلی وقت بلدیو میگی، میخوای بگی یه چیزیو درآر میگی دس نمیدونم چرا، گاشو (قاشق)، همرو به اسم میشناسی و میگی باباجی (بابای من)، بابا (بابای خودت) بعضی موقعها هم میگی امی یعنی امیر، امی جا (امیر جان)، عمو و عمه هم میشناسی به عمه هم میگی عمی، به آقا مهدی هم میگی عمو، به مامان بزرگات میگی مامانی، به مامان بزرگ من میگی ماماجو (مامانجون)، به خاله مژگان میگی خاله، آدی (رادین)، امی علی (امیر علی)، مسو (مسعود)،... انقد باهوشی تا یه بار یه اسمو میگم سریع تکرار میکنی مثلا مشید (مهشید)، هر چی میگم بگو با لحن خودت تکرار میکنی جالبه مکس هم نمیکنی سریع میگی.
تا از بغل پارک رد میشم میگی مامان پاک تاتا ابازی، قربونت برم که هر جا دو تا درخت میبینی میگی پاک(پارک).
عاشق دد و آب بازی هستی از صبح که پا میشی میگی مامان بییم تاتا وقتی بهت میگم نه نمیشه بریم میگی بییم اموم آب بازی (حموم آب بازی) وقتی باز میگم نه میگی مامانی بییم نی نی بازی که دلم برات ضعف میره با هم میریم تو اتاقت بازی میکنیم اما دریغ از اینکه یه دقیقه خودت بازی کنی همش دنبال منی و غر میزنی که بییم بازی.
راستی تا میگم آترینا بیا ممه بخور میگی نهههههه ایی قیافت دیدنیه. تازگیا هم فرق آره و نه رو میفهمی.
صبح هم از خواب پا میشی میگی مامان بابا کو؟ میرم رفته سر کار اما تو چند بار میپرسی بعد میگی مامانی کو؟ یکی یکی میپرسی فلانی کو که منم یکی یکی جواب میدم.
شب که موقع خوابت میشه میگی مامان بییم لالا.
راستی چند تا حیوونو با صداهاشون بلدی :جوجه(جی جی) ، خروس(گوگو :قوقولی) ، اسب (پیتییو :پیتیکو)، به گربه هم میگی گبه بعضی موقعها هم میگی پیشی :میو، کلاغ(غار غار)، گاو (ماع) هاپو (هاپ هاپ)
خلاصه هر چی از شیرین زبونیت بگم کم گفتم اینارم که نوشتم کلی فکر کردم مطمئنم خیلیارم جا انداختم اما تا جایی که ذهنم یاری داد نوشتم تا یادم نرفته شنبه باید بریم واسه واکسن 18 ماهگیت خیلی دلشوره دارم البته یه هفته هم دیر شده امیدوارم این واکسن هم مثل قبلیا زیاد اذیت نشی عزیز دل مامان.
از دندونات یادم رفت بگم در حال حاضر 12 تا دندون داری 6تا بالا 6 تا پایین که از بالا دندون نیشات هم داره در میاد و الان کلا 4 تا دندون آسیاب داری 2 تا بالا 2تا پایین، ايشالا بقیه هم راحت دربیاد و اذیت نشی عزیزم.
18 ماهگی شما هم به سلامتی پر شد از خدا میخوام همیشه سالمو سلامت باشی جیگر من تا پست بعدی به خدا میسپارمت.




18 ماهگی و مسافرت به شمال (نور) 

